تبليغاتX
نیلوفرآبی


نیلوفرآبی

حرفای دلم .........

مرگ من روزی فراخواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور.در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فراخواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها.روز پوچی همچو روزان دگر.سایه ی امروز و دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تر.گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد برد

خاک میخواند مرا.مردم به خویش میرسند از ره که در خاکم نهند

آه....

شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهند

چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند

بی تو و دور از ضربه های قلب تو قلب من میپرسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند بر راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ....

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:20 توسط سپیده| |

عشق در لحظه پدید می آید اما دوست داشتن در امتداد زمان.

عشق معیارها را در هم میریزد ولی دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود.

عشق ویران کردن خویش است اما دوست داشتن ساختنی عظیم.

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد اما دوست داشتن از شناختن سرچشمه میگیرد.

عشق قانون نمی شناسداما دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است.

عشق فوران می کند چون آتش اما دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه.

پس دوستت دارم....

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:24 توسط سپیده| |

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 13:24 توسط سپیده| |


سلام دوستان

بالاخره هر اومدني رفتني داره ........

تو اين وب ديگه هيچي نوشته نميشه...

ولی بسته هم نمیشه

حالا دليلش بماند,فکر میکردم نت سرگذم کنندست ولی نبود . 

فکر میکنم دیگه با هیچی سر گرم نمیشم

تو این مدت از همه کسایی که بهم سر زدن ( آقا احمدو کیانا جون-داداشی گلاب-احسان جان-ماوای

نازنین -علی رضای عزیز  و ماندگار جون -سلینا جون )تشکر میکنم .

ایشا ا.. همتون موفق باشید

سعیمو میکنم بهتون سر بزنم

دوستای گلم بای

نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:0 توسط سپیده| |

در عمق قلبم آتشى است

قلبى سوزان.

در عمق قلبم آرزويى است براى آغاز.

من در احساساتم ميميرم.

دنياي من در خيال است.

من در روياهايم زندگي مي كنم بلى در روياهايم . . .

تو در قلب من هستى

تو در وجود منى

هر جا كه بروم

جلوه گرش خواهم بود و خواهم كرد.

تورا بى پايان دوست دارم

و تا هميشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزيزترينم.

همواره در كنارت خواهم ماند . . .

مثل بهشت است ديدن چشمهاي جادويى تو.

بهشت چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد.

من عاشق تو هستم

بهترينم

عزيزترينم

نازنينم

مراقب خودت باش . . .

وقتى كه لبخندت را ميبينم ديوانه وار خوشحال مى شوم.

من صداي قلبت را مى شنوم . . .

من گلها را حس مى كنم

من بارش را حس مى كنم اما . . .

تنها با وجود پاك تو بهترينم . . . !

فعلا بای دوست جونا

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:59 توسط سپیده| |

سلام

حالتون که خوبه؟

مخصوصا داداشی خودم.....

یه متن ناز خوندم دلم نیومد برای دوستام نذارم

بخونیدش خیلی نازه؟؟!!!!!!!!!!!!!!

حس تنهايي اين بار وقتي به سراغم آمد که سرفه کردم

 

وديوار هاي اتاق انعکاس صدايم را به من باز گرداندند.

 

مثل عکس ماه زير ضرب امواج دريا له شدم

 

اما خودم را دوباره شکل دادم.

 

خاطرات باز به دادم رسيدن.خاطره ها مثل برگهاي سبز شناور در رود؛

 

فضاي خاکستري ويخ زده ي زمستان تنهايي ام را براي لحظاتي شکستند.

 

بگو به ياد چه افتادم؟

 

رازنوستالوژي سالهاي کودکي براي من که طعم شيرين

 

 داشتن پدر ومادري مهربان را چشيده ام

 

 شايد در تک سرفه هاي عمدي ام رازي نهفته بود

 

که با نگاه کردن به چشمان آنها در انتظار واکنشي بودم.

 

ديدن چهره ي پدر ومادرم وقتي همدردي شان را دريافتم

 

زيباترين احساس انساني را در من بر مي انگيخت .

 

من تنهام نبودم... پنجره را باز ميکنم باد سردي داخل اتاق  مي شود .

 

هر روز اتفاق مي افتد.وقتي حس تنهايي به سراغم مي آيد،

 

مثل برگ خشکيده اي در باد مي گذرم

 

ذهن مرا به هر کجا مي خواهد ببرد.

 

گاهي صحنه اي در برابر ديدگانم ظاهر مي شود؛زخمي بر عاطفه.

 

آن زمان انگار در من برف مي بارد.

 

مثل گل ياسي مي شوم که نيمه خوابش ناگهان تگرگ باريده و

 

خواب زده شده است.درباره ي اين تصويرها چيزي نمي توان نوشت.

 

براي همين صفحه ي کاغذ سفيد مي ماند.

 

به نظرم بعضي وقتها خاطره هاي خاموش قشنگ ترند.

 

هميشه که نبايد کلمات را ميانجي کنم؛

 

قطره هاي اشک پر از حرفهاي نگفته مي شوند...

 

اما لحظه هاي بي شماري هم هست که

 

به بهانه هاي کوچک احساس خوشبختي کرده ام و

 

درست مثل نوزادي شده ام که باچراغهاي روشن  لوستر به وجد آمده

 

وفراتر از نياز هاي طبيعي ؛

 

فراتر از طلب  مادر صداهاي آوازگونه اي از دهانش بيرون مي آورد….

 

اينها خاطراتي نوشتني اند مثل وقتي که پدر مرا به ...

 

چاي دم کرده ي صبحگاهي دعوت کرد؛

 

وقتي دستان مردانه اش فنجان چاي را روبرويم مي گذاشت

 

حافظه ام عکسي به يادگار از او گرفت…

 

 سردم شد.پنجره را بايد ببندم.

 

وقت دم کردن چاي است؛

 

وسکوت سنگين خانه؛ همراه خاطرات هاي بياد ماندني

 

 

خوب دوستان

فعلا دیگه بای بای

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:38 توسط سپیده| |

سلام دوست جونا

امروز تولد منه

 

***تولدم مبارک ***

 

۱۷ سال پیش امروز چه روز نکویی بوده

ولی امسال تولدم یکی جاش خیلی خالی بود

بگذریم ....

اینم کیک تولدم...

دوستان آرومتر به همه می رسه

حالا شمع فوت کنم ...

دیدی داداشی گلاب

می خواستم موچ اونیو که می خواد شمعمو فوت کنه بگیرم

هول شدی ندیدی این شمع نیست,آتیشه؟

دیگه نبینم شمع منو فوت کنیاااااااااااااااااااااااا

حالا یه بار دیگه شمع می ذارم که فوت کنم......

داداشی گلاب باز که شمع منو فوت کردی؟

خوبه منم بیام تولدت شمعتو فوت کنم

خدا از سر تقصیراتت بگذره ........

کادو که نیاوردی

شمعمم فوت کردیییییییییییییییییییی؟

اشکال نداره حالا به حرمت داداشی می بخشمت

خوب دیگه انشا ا... هزار سال زنده باشم

روز نکوییست

استفاده کنید

خوب دیگه من برم کادوهامو از داداشی گلاب بگیرم

داره میبرتشون خونشون

فعلا بای

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:59 توسط سپیده| |

سلام بچه ها

خوفييييييييييييين؟

نمي دونيد چقدر دلم گرفته.....

آخه امروز يكي كه انتظارش رو نداشتم دلمو شيكوند ,من خیلی روش حساب می کردم

انقدر دوسش داشتم که اگه بهم میگفت الان بمیر میمردم   سر یه چیز الکی ,اصلا انگار منتظر

بود منو دک کنه .....       میگه با من بد حرف میزنی ,میگه منو خسته کردی ,همش بهانه میاره

میخخواست یه جوری منو دکم کنه که کرد  حالا امروز به یکی دیگه دیدمش ...

دیگه نمی دونم علاقه ای رو که بهش داشتم باید چی کار کنم؟

گاهی به این فکر میکنم من که دوسش داشتم چرا تنهام گذاشت ؟

یعنی اون منو دوست نداشت؟ حالا فهمیدم من براش یه بازیچه بودم ,حالا هم از من خسته شد

رفته یکی دیگه رو سر کار بذاره . ولی این حق من نبود .....

من اونو همه ی دنیای خودم میدونستم,ولی اون...............

نمی دونید وقتی امروز دیدمس چه حالی شدم , دیگه نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه .انقدر حالم

بد بود که از ته دلم نفرینش کردم . آخه من بهش بد نکردم .من دوسش داشتم .میمردم براش

ولی اون چی ................

از خدا خواستم به یکی دل ببند ,یکی رو دوست داشته باشه و بمیره براش ولی اون دوسش نداشته

باشه .بهش خیانت کنه ....همون بلایی که اون به سر من آورد ....

منو خورد کرد ,اعتماد منو از همه ی پسرا گرفت . حالا من موندمو یه کوه خستگی و بی اعتمادی .

با من یه کاری کرد که دیگه نمی تونم به هیچ پسری اعتماد کنم .

حالا یکی به من بگه من باید چی کار کنم ؟

چه جوری انتقامم رو ازش بگیرم؟؟؟؟؟   

فعلا بای

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 19:36 توسط سپیده| |

!!!!!!!

آدم مرگم ,مرگ آدمونه داشته باشه .دیگه این چه جورشه ؟!!!!

اینم یه نوع خودکشی !!!!

اینم آخریش . برید حال کنید....

فعلا بای بای.

 

نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:16 توسط سپیده| |

سلام

من تازه امروز این وبلاگ رو راه انداختم امیدوارم شما هم با نظراتتون منو بیشتر کمک کنید تا براتون مطالب قشنگ بنویسم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:39 توسط سپیده| |


Design By : Night Skin

Www.baha

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس